بی تو آشوبم ...
شاعر پرویز کدخداییتوخیلی بد شدی بامن
نمی تونم باهات بدشَم
چه ساده رد شدی ازمن
نمی تونم ازت ردشَم
دلم
ای چشم های تنها!
دل تنگی تان،
اشک سبزینه پوش تان
و
استغاثه ی رنجور من!
شنودن است.
آی. . . پریشان گویان!
در تنهایی ام می پیچم
سکوت را بر دو
نیمه شب به بعد !
وقت تنهایی و خلوت
وقت فکرهای عمیق
یک گذر برای فردا ،
اما
به چه می اندیشی ؟
قطره ای گوشه چشم ، غرق افکار غمین ، پی مهجور عزیز
ی
نمى هراسم
از انان كه با
افسارشان تنم رابه سخره گرفته اند.
هراسم همه
از انانى ست كه
بر سر در
خرده فروشى هاى عشق
نقابى بى رنگ
رخت چهره ش
ماهی
در رودی کوچک
که ختم می شد به
خشکی ای بزرگ
دلتنگم
دلتنگ دو رکعت نماز
نمازی که قبله اش گم نباشد
گویند برو ای عشق شعر سعدی و خیام خوان گویم به شما که خوانید کو عاشق خیام همه روز را از عشق و معشوق گفت امروز همه از درغ و نیرنگ گوین
بگذار برای دقایقی
حس مرگ را
احساس کنم
با بوسه ای دور و غریب
از دود آن جنگل آتش گرفته
رنگ تفاوتی عظیم
که بر پهنه ی دریای آرزویی
نقش می بندد
ا
تقدیر چنین بود
میان همه ِ بادهای سرد
که حجم روحم را صیقل می دهند
اتفاق عجیبی هستی
که خاطراتم را
ورق می زند به آسانی
هنوز هم
خورشید چشم تو
در
قديسه ي قلبم بي تو خدايي نيست
از دست هاي تو هرگز جدايي نيست
يك آرزو دارم،در لحظه ها خوش باش
غير از خوشي هايت،ديگر دعايي نيست
وقتي كه از عشقت قلبي
سینه ها
آبستن نفرت است
آکنده
ازبغض فروخورده ی سالیان درد
- سالیان انزوای تبسم
سالیان اسارت عشق
سالیان آفت حسرت ،
بر باغهای بلوغ
و چشم
بازم بارون میاد امشب
هوای خونه غمگینه
دلم دستِ خودم نیستُ
غمِ دوری چه سنگینه
نشستی تا دمِ آخر
فقط خواستی که عاشق شم
من و رسوا کنی ؟ خوب چی !
سرانجامـــ بغـــــض هـــای پـــوچ ،
پوکیـــدن استـــ! ،
نـــه ترکیـــدن!
پـــس
در
ســـر اتـــ
ســـودای
شـــوره زار
چشمـــ هامـــ
را
ن
بی هیچ کرشمه ای
بی هیچ هراسی
بی هیچ واهمه ای
داس کهنه را می بوسم
مبادا باور کنی
سپیدی موی میان آینه را باور ندارم
هنوز هم فرزند خاکم
بر روی این تپه شنی
در کنار مشتی خاک
در جستجوی تو
به دورترین نقطه افق می نگرم
که مگر تو را بیابم
یا نقش سیمایت بر چهره آفتاب پدیدار شود
چرا غمگین باشم
به درک که تنهام
عیبی نداره
اگه شریکی ندارم واسه غم هام
غصه ندارم
اگه شبم نداره ستاره
به خودم نمیگم
چرا هیشکی دوسم نداره
تا در این سینه دل و در تن من جانی هست
مجمر قلب مرا مجمره گردانی هست
دیو غم راه دین خانه ندارد هرگز
تا که بر خاتم دل مٌهر سلیمانی هست
دل من غافل از
منم که بی تو ندارم سر ِ غزلخوانی
تمام آینه هایم به رویت ارزانی
به باغ ما همه گلها چو یاس جان دادند
مگر تو به دست دلت غنچه ای برویانی
دلم به زی
يه روز خوب مياد...
دير زمانيست اين را،
همه بي شك شنيده ايم
اما چرا جز اين شنيده ي غريبِ دل فريب،
هيچ بخت روشني به كام دل نديده ايم
دير زمانيست
چارقد
آقای خیاط باشی
اگه خواستی یه روزی واسه ی من یه چارقد بدوزی
یادت باشه
به اندازه ی عقلم بدوزی
نه به اندازه ی قدم
بی تو من مثل شبی خالی از ستاره ام
مثل زمین یخ زده محتاج یک شراره ام
بی تو من مثل درختی خالی از میوه و برگم
زیر رگبار هجومِ همة برف و تگرگم
ب
ابرهای دلتنگی ام را با نسیم نفسهایت دور می کنم
بهانه های دلم را بر زمین خشک جاری می کنم
تا ابرهای آسمانم سبکتر شوند
تا با نسیمت در حرکت شوند
وای .
گرگ اجل
گرگ اجلم دریده پیراهــــن من
صد باد خزان وزیده در گلشن من
دلشادم ومیخندم ازاین قصه که چون
زنجیر غمش فتـــــــاده برگردن من
********
و این من نیستم
که به دهان ها چشم دوزم
و عقلم را بکر بایگانی کنم
من آن قلمم
که خون آلود بر روی کاغذ میرقصد
نه اینکه رقص می خورد
آتش!
آتش!
که در این باد-
"فانوس کم تاب است!"
بر پیشانی بلندم
نشان از سجودی نیست،
که در این بوران-
بلوغ از خانم فاطمه بابایی :
( گفتی که شهر خاطره ها یت شلوغ بود
گفتی غریبه بودی ورفتن دروغ بود )
دیده نبود درغم دلدار چون دو رود بود
تر از
باد سردیست تنم میلرزد
و صداهای پر از غرش ابر
آسمان میشکند
و زمین می لرزد
شمعی، فانوسی! به کجا آویزم؟
پا کجا بگذارم؟
و چه باران پری در راه است؟
نگاهی پشت این تکرار ساعت
که خفته،
روزهایم را پریشان می کند
معنی پرواز من چیست دگر؟
پر زنم چند قدمی در قفسم؟
قفسم بیشتر است،
آنکه بال و پر من بشک
آیا احساس کرده ای خنکای نسیم درسحرگاهان را
وقتی آغوشت رابه روی صبح بازمی کنی
آیا احساس کرده ای نوازش دستان گرم آفتاب را برگونه هایت
وقتی طلوعش راا
برای زیستن
اعتمادی دوباره باید
و خواب را رنگی دگر
در گرمای پر حلاوت یک نور
چه آسان می توان از نیرنگها گذشت
حسرتهای واقعی
لبخندهای مصنوعی
زخم ت
این انحنای مدور هوشم
هوشم را
مدهوشم
و هوشم را
برده است این انحنا
مثل برنده شدن بارسا
و پرنده شدن عباس
که بال ندارد، خودش خبر
این انحنای نمی دا
حاکما ، بگشا تو این زنجیرها را
که من از دیدن افسانه سیرم
مرا بیرون بکش از قبر ظلمت
که این وابستگیها کرده پیرم
ببین دیگر مجال گ
برای از تو نوشتن غزل بهانه شده
و خون واژه درون قلم روانه شده
برای از تو نوشتن لب مرا بستند
دوباه بغض فرو خورده ام کمانه شده
برای از تو نوشتن ,
لب این جوی روان میشینم
نگهم خیره به اب
فکر ایام خوش دیروزم
فکر ویران شدن امروز
نگهم عمر مرا میبیند
که چون این آب سراسیمه رود
آخر راه نما
۱_این که جور دیگر نگاهت میکنند
نشانه نقص تو نیست
زیبایی همیشه
بهانه ی تمسخر بوده است . . .
۲_
بی خودی واژه هارا شکنجه نده
آن ها هرگز
بی
کاش آنقدر جرأت داشتم
تا می فهماندم چه کسی به دلم
تکیه کرده است؟
*****
سطل زباله ی دلم پراست
از هیزمهای تری که به من ف
1
گیرم چند کیلومتردیگرهم ادامه دهی
به سبزی آرزوها نخواهی رسید
وازاین زمین بی پایان سرمست نمی شوی!
تازه
رویاهایت هم خواهند س
نقاشی لبخند ژکوند مونالیزا
بالای شومینه
مبلمان پر از تاریخ
نه زیاد دور
پیانوی خفه شده باکره
دستکشهای تهی از مهربانی
نگاهی خاکستری از درز نی
ای بسته به گیسوی تو هر شال و شنل دل
ای سوخته در عطر تو آویشن و هل دل
افتاد ز دستان نفس . پیک هوایت
بازآ که ز دوران تو بد گشته کسل دل
بی مزه است .
دل دل زدنم را می گویم برای تو
فاتحش توئی آنوقت که می گوئی : از روی شهوت است ...
و من لال میشوم ...
تو فاتحانه فتحت را برای کسی که تو
من میخوام برات بمیرم چرا نیستی تو كنارم؟
چرا باور تو اینه كه باید تنهات بذارم؟
من میخوام من و تو ما شیم چرا ما شدن محاله؟
چرا دنیای من از تو انقد
اين اشك من جائي دراين دنياندارد
هرروز وشب ازديده گان من ببارد
خوابيده بيچاره كنارهردو چشمم
غيرازپريشاني دل بذري نكارد
گفتم به اشكم جاي تودرچهره ام
آفاق را گشتم به اشک بینوایی
صبرم ز طاقت سر شد از درد جدایی
گه در خیالم بوی وصلی می شنیدم
گه کوی وصل عشق می کردم گدایی
ما را خیال روی مستش می بِزد
آهای ای گرد باد ای غرور جوانیم
برسان پیام مرا به صبای زندگانیم
..............................
تا کجا می بری مرا ای اسب سرکشم
ای عشق مرا به
من اگر مردابم٬تو نیلوفر باش
من اگر خارم تو گل...
تو رویا...
من اگر کابوسم.
ساحل باش برای قلب طوفانی ام
که صخره
موج را پاره پاره می ک
شوقم به تمنای نگاه کعبه است
هر گام من اینبار براه کعبه است
این جامه سفیدی که طوافت کرده
در حیرت پوشش سیاه کعبه است
(
لبخند بزن
وبدرقه كن مرگ را
در معبرهاي باد
سل را سر بكش
و جزام را به بهايي گزاف بخر
وقتي فشنگ از فرسنگ ها دور
انساني را
تباه مي كند
(( نگرش
بگو باز چی شد دوباره بحث کم اوردن باز
اصلا اشکالی نداره برو بی خیال سر ساز
می دونستم نمی مونی ،دروغی عاشق شدی باز
می دونم ضعف خودت بود نظارش به پا
مردی
میان پرهایش نشسته است
بی شوق پرواز
با آنکه تمام بالها را
به عاریت گرفته است
و تمام چشم هارا خیره کرده است
به آبی ِ دور دست
زاده شدم اینجا و باید تخاس پس بدهم
گندم نچیده ام که کنون داس پس بدهم
سهمم در این زمین سرباز بی دل است
در این قمار بد ز کجا آس پس بدهم
برای اینکه شهر را به زانو در آورم
باید برخیزم
انگار می خواهد یک اتفاق بیفتد
توی همه ای روزنامه های صبح
..
رد کلمات را می گیرم
می رسم به تمام آ
مگر می شود
در دشت ازدحام محنت شقایق را تنها یافت و
دلتنگش نشد
مگر می شود
نوازش آب رابرپهنه ی گونه ای تکیده دید
ودرسرچشمه ی یقین
شناور نشد
مگر
تاریک بودم سمت شب کاشانه ام بود
لایق نبودم کوچه های روشنت را
دیگر نمی شِد ماند و دید از لابه لایت
در غربت مرداب ِ من فرسودنت را
بر پهنه ی چشمان
این سروده رو به مناسبت روز مادر برای مادرم سرودم و میخواستم برای روز مادر روی سایت بیارمش
ولی ممکن بود باعث ناراحتی شما عزیزان بشه منصرف شدم بی
دوست دارم با تو باشم ای خدا
دوست دارم تا ابد باشم ثنا گویت خدا
دوست دارم در بهشت ایزدی
همچو بلبل شاد باشم ای خدا
دوست دارم در کنار عشق تو
همچو من
1.
شاهرگم
قيد تو است
بزنم
ميميرم !
2.
شعر است
كه در من شهيد مي شود
آسمان
كه تير بارانم مي كند !
3.
چه بزن ب
دلم گرفته مادر روم نمی شه گریه کنم
گوشه ی چادرت کجاست تا دردامُِ بیمه کنم
جنازه ای افتاده ومی گن،هویت نداره...
عجیبه اما جز به من به کس شباهت نداره
در انتهای کوچه ذهن،
گمت که می کنم،
می زنم تکیه به دیوار دلم
می سرایم از سر درد
عسل بانو!... عسل گیسو!... عسل چشم!
کجایی ؟
تو نه ماهی نه ستاره
آسمونت سقف نداره
بعد از این بارشِ بارون
تو جفا کردی دوباره
دل به دل راهش تمومه
شانسِ من با تو چه شومه
کاش می گفتی از اول
...
زدم فریاد و دادا ای خدایا
شب و روزم شده زاری خدایا
مگر سمعی نداری بشنوی این زار زارم
مگر عینی نداری که ببینی حال زارم
شدم شرمگین ازین دهر و د
ساغر به لبم خیال مستی دارم
از مهر رخت روح الستی دارم
چون بر تن تو فتاد چشم بری ام
در ذهن خیال بت پرستی دارم
گر عکس رخت شود بگیرم در دست
مدهوش شوم
کودکی در راه است
چشمها منتظرند
قلبها پر ز تپش
روی لبهای پدر لبخند است
گریه ی کودکی از قلب غروب
وای
اری
مادر
مادر اما اشک است
کنج چشم کود
دیدار کن خدا را ؛ ا بی پرده از ته دل
با چشم دل بنگر ؛ چیزی نبودی جز گل
با یک اشاره او ؛ گردید گلت با جان
با لطف او بودجدا ؛ گردیده ای ز حیوان
ز حک
در این سفید پوشیِ بی انتهای کوه ها
سرگرمی ام
نه درست کردنِ آدم برفیِ بزرگی است
که دل خوش کند
به سوژه ی عکس های دیگران بودن !
و نه پرتابِ گوله
و شهر پر شده از عطر یاس و مریم ها
و میچکد ز گل روی ابر ، شبنم ها
نسیم مهر دگر خاطرش مشوش نیست
شکست در دل ِ دریاچه کشتی غم ها
و
ناگهان اندوه شعر افتاد از دستم ، شکست !
بی خبر جام غزل های دل مستم شکست...
ناگهان چشم و دلم روشن شد از جادوی تو
بند بند ِ واژه های جان ِ
روز ،روز باران بود
روز سردیه گونه های اشک آلود
به هوای نبودنت
انگار آسمان محو اشکهایم شده بود
به حال من می بارید
شاید خدا به دردهای من می نالید
چرایش را نمی دانیم!
نه گاو چرانی کردیم
و نه گوسفند بازی !
یک فقره نی و ده ها دستگاه گرگ شناسی؟
چرایش را چوپان می داند!
نه بالای پله ای رفتیم ونه
جهشی رو شد
حامله ای شبیهی زایید
اسب موتور را
انسان ربات را
نیمی از هیأت روح اما پرید
سایه خیالی سنگین
اریب شد روی پوششی از سنگفرش ظهور
پوسته
به..نام..خدا..
داستانِ
پروازِ
جوانمرد چوپانِ
عرب
رابه آسمان شنیده ای!؟
پادشاه چوپانی
را می پسندد
تا جهان کرامت انسان
در سلطنت
را از یاد ببر
باغ گیلاس
اوســتـادم ، فـــروغ فــرخـــزا د
نـکـتــه ای بـی بـدیـل ، یـادم داد
یا دل از سـیـنه می کشی؛ بـیـرون
یا ، به مـهـری ، زمـی
آی روزگار لعنتی
ستاره هامو پس بده
اون لبخند شیرین مو
خاطره هامو پس بده
شکستی پای دل مو
تواین کویر لایزال
محکوم به غصه خوردنم
دیــشب ز نـــوای نــــاز ســــاقی
و آن دریــغ جـــهد مـی رســــانی
بدرید و ببارید آســمان به غیــرت
بانگی که بگیرید وبنوشید به کثـرت
زان سـاقی
نمی خواهم
به چشم هایت
فکر کنم
الان
نه چتر دارم
نه جرأتی ـ برای بارانی شدن
راستَش ...
نِ
می
تَوانم
به چشم هایت ـ فکر
آخرین سپیده
زل زدم سمت افق, صبح قرارم برسد
نورآرامش تو, بر دل زارم برسد
پشت این پنجره ی بسته ی پاییزی سرد
می نشینم که مگر پیک به
مانده بر دیوار ،
همزادم!
ساکت و خاموش
مثل_ من،
ولی بی باک،
در کویرش
خشک می خواند،
با طپشهای مدام_ گاه گوی من
عقرب_ گردان:
تاک تیک و تاک
حس و حالی ندارم از روی ، عکس چشمت شقایقی بکشم
بعد پشت نگاهتــــان بیتی ، از غزل های عاشقی بکشم
پیش دلشوره های ناز نسیم ، بُر بزن برگ های نرم خودت
۱
(بغض)
وقتی سکوت می کنی
زمان غریبی می کند
اشک ها بر شیشه ی
پنجره می خشکد
خلایق در ذهن من کشته می شوند
و دلم...
دلم بغض می کند
شاید چرتکه ر
زينت گلدان گل گاهي گياهي بيش نيست
گاه تقدير است و گاهي اشتباهي بيش نيست
بر زمين افتاده برفي از دل تاريك ابر
رو سپيدي جسته از بخت سياهي بيش نيست
دعایم کن که محتاجم
دعایم کن همین حالا
دعایی با صدای شب
صدایم کن همین حالا
ز می مستم به تو بستم
دلی از جنس ماه شب
دلی با شوق فرداها
فدایم کن همی
تو که هستی به شوق آرزوهام
شبا آویزونم رو دسته ماه
باشی ترسی ندارم از شب تار
تا تو هستی چراغ روشن راه
نباشی بی
گفتم باده چاره گر غم شود ، نشد
زین باده آتش جگرم کم شود ، نشد
میسوزم همچو شمعی در این دیار
شوریده دلم یکباره گم شود ، نشد
دیوانه شد دل من کنج ا
زمین یا اسمان
برای من
فرقی نمی کند
در اوج تنهایی
که امواج تنهایی
مرا؛ با دست های سردشان میفشرند
تنها
برروی زمین مینشم
و به اسمان مینگرم
چشم هایت
مرا به دورترین ستاره گره میزند
آنجا که نزدیکترین خاطرات کودکی
اشراق چشم های تورا
خیال میکند.
تا
در سوگِ کوتاه شدنِ قَد سایه هامان
شمع روشن کردیم
تا به خیالِ خودمان
به خورشید
تسلی بدهیم
انجمادِ چشمهامان
یادتان هست
دستهامان
سایبانی شد
ر
گاهي وقتـــــا
با يه رويـــــا
ميشه خورشید
شدو فهمید
*****
من همون خورشيدم
که تورو ستاره ديدم
ميون سراي هستي
من فقط نوره تو دیدم
تویه اون ش
ای ابر آسمان بارشی کن بر نومیدی بر دلم
که آرام بگیرد تشنگی بر خاک من
باز هم گلی پاک می شوم
ای ابر پاک بر خاک من باریدنی بکن
تا بارشی
ت ِ که گتی تسه ش ِ جان ِ دمه
ت ِ که گتی تره تنها نهلمه
ت ِ اسلی ِ قسم، م ِ دل رو راسه
کئو دل مگه وه تجا چی خواسه
خواسه که منو ت ِ مزل روشن بو
من آمده ام ....خسته و پریشان و زار....
از انتهای بی کسی ها...
تا نهایت تنهایی...
آمده ام تا شب را بشکافم و از روزنه هایش
نور امیدی پیدا کنم به سو
(( درد دل را به که گویم که دوایی بدهد ))
راز دل را به که گویم که صفایی بدهد
صاحب صومعه و خانه ی زهد است او
باشد کآن شاه به بنده ردایی بدهد
دوست دا
ره ِ اشکم بجز وصلش به چیزی سد نمی گردد
به وصلش هم اجابت نیست ، گرچه رد نمی گردد
دلارامی ِِاو جادوست ، ورنه در دل ِ فانی
بقای عشق در یک دل ، دگر ا
ای شوق زندگی
ای تب و تاب جوانیم
ای که سالهای سال امید زندگانیم
ای ساقه و ریشه،ای اصیل
ای که میدانی خون این جان و تنی
ای درخت پر بار بی غرور
ای ک
باز دور از همگان ساکن میخانه شدم
تا به دیدار رخش همدم پروانه شدم
شاید از جام شرابش به من خسته دهد
از سر شوق نگاهش همه دیوانه شدم
بس که ازردم ان سر
چشم های بسته به تخت سیاه
و خط راست کج شده
و این ذهن های مختلف
چگونه جانشین تو خواهند بود
چگونه
زمان می گذرد
و به بیرون نگاه می کنیم
به فضای آلو
جنون در حد عشق آن نگار مه جبین ، دل را
به حیرت می برد، مهرش ، پگاهی بر یقین دل را
سفر با هر که خواهی رو نه با خود ، نا خدا باید
که بر امواج و م
آزاد و رهائی ، اگر از علم پری
راهی بروی ، تا به اسارت نخوری
هر بار ، اگر بهره ز دانش بردی
هرگز نه روی کج ، ز راهت نبری
حریرِ غروبِ چشمانت
دلواژه تب می کند
سینه تب خال !
داغ نگاهت
می کُشد و زنده می کند دلم !
شعله ی قلبم
پای نرگس ِ خمار می پیچد
می تپد پلک دلم
از لبانم خنده را برچید و رفت
بر خیالات دلم خندید و رفت
روح بی حجم مرا تسخیر کرد
خاطرات کهنه را بوسید و رفت
با نگاهش تا تلاقی شد دلم
از نگاهم
سفره دل ما
صفر نا خوش است
صفر حرفی برای گفتن ندارد
از قدیم تا کسی کنارش نبود
هیچ نبود
این روزها اگر باشد
منفی می خورد
کسر می شود
تقسیمهایش به
شکایت نی ،حکایت جدایی هاست
شمیم وصل دارد وآذرخش ِفراق
پریشانی مرا شکیبی نیست
در غربت آباد کویر مرا بات
انگشت ها رها در هوا هرزه وار می رقصند
و بر سپید کاغذ دلت
خروار خروار توله واژه می زایند
صداها چه ناجوانمردانه می نوازند
.
سنگینم از این همه نغم
شک نکن که قلبِ خستم،توی دام تو اسیره
بخدا اگه نباشی، از غم دوریت می میره
تو میدونی تو دل من،چه غمی نشسته جونم
تو خودت می دونی بی تو،کفترِ بی آب و د
من گمشده ام
ديروز يا امروز ، چه اهميتي دارد !
به گمانم، بازوان ساعت، كه روي غم ايستاد، گم شدم
وميان خطوط منحرف زمان رها شدم
سکوت که می کنی
مردمک چشمانت
مانند بودایی فربه ،
فضای بیشتری ،
در معبد مقدس
چشمت ،
تسخیر می کنند
سکوت که می کنی
چشمانت ،عاش
چه کسی دوستت دارد؟
چه کسی دوستت خواهد داشت؟
نمی دانم!!!!!
چه کسی دوستت دارم را در گوشت ارام زمزمه خواهد کرد؟
نمیدانم!!!!!
ای کاش دلمان
همانند دل
در بهار تنهایی
لب به شکوه باز آمد
تا زدل همی پرسد
ای شکسته و غمگین
از چه رو پریشانی
دل کمی مس مس کرد
ناگهان ز خود غرید
گفت من در این دنیا
هیچ
یادم هست
روز اول که خواندم بابا
از مدرسه تا خانه یک ریز دویدم
سر مشق ان شب ما
3صفحه از درس بابا بود
که من...
با شوق ولی بی معنی می نوشتم
بابا آ
می اندیشید به ان لحظه که برگشت نداشت
می رفت به ان راهی که باز گشت نداشت
رسیدن به ان همه خوبی
گذر از کوه و در و دشت نداشت
بهانه جویی ها به این دنیا
فعل ..
.
از تو که مینویسم ،
ماضی ها و مضارع ها کلماتم را بغض آلود میکنند
و من ،
آرزوی حال ساده را دارم...
28/2/91
من مست جمال آن علی ام چه کنم
مجنون به کمال آن علی ام چه کنم
*****
دست و پا بسته به عشق آن ولایم هستم
مانده بیمار به درمان علی ام چه کنم
*****
تمام
علم دنیا هم
که
دست به دست هم دهد
درد من
علاج نمی شود
فقط
این تومور بغض را
بردارید
دارم خفه میشوم
روزی از روزها
داخل جنگل
تو بیشه زار
تو آبشار خیالم
یک مرغابی ای بود
کنار آن یک قطره بود
آن قطره ، به رنگ خون
قطره مثل یک بلور
شفاف، بی ریا
مث
دل همسایه من
شادنبود
سفره ای پهن نکرد
شام نبود
نه کسی شدنگران
نه کسی زار گریست
سر کوچه
دل خود را عابری تنگ نکرد
دل هیچ رهگذری درد نکرد
شاعر
گفتم دلم بدون تو نابود مي شود
حس غزل سردو غم آلود مي شود
گفتم كه هجر قاتل من مي شود ، عزيز
عشق و وفا حلقه مفقود مي شود
مي خواستم همسفرم با
گاهـــی
ماندن مردانگی استـــــ
و گاهی رفتن ....
بالهایش را
با تعجب نگاه می کرد
گرگور سامسا
که این بار پروانه شده بود
دیگر به سرم خیال رفتن نیست
گویی که دگر روح شیطان نیست
دیگر خبر از موج و طوفان نیست
ازلطف خدا دلم سرگشته و حیران نیست
دل و دماغ نمانده که شاعر تو شوم
برای اینکه بمانی مسافر تو شوم
طلسم چشم تو دست و دل مرا بسته
چگونه خیره به چشمان ساحر تو شوم
چقدر فاصله دار
الا یا ایها الساقی دلم پر درد واسقاطی
به من شکوه نکن یارب منم ان یار دارابی
اگر یا رب شوی یارم میشم ان ترک شیرازی
که دنیاتو به او
چقدر زود خسته شدیم
چقدر زود از یاد رفت
و راهی باقی نماند تا برود و فریادی تا حتی صدا کند
آی آدمها . . .
تو دوست داشتی حتی یک نگاه را ، تو میخواندی
برای این دل خسته
واسه تنهایی دستام
بیا برگرد ، یه کاری کن
بدون تو چقدر تنهام
واسه این حال داغونم
واسه تقویم بی فردام
شده حتی با دروغی
بگو
دلتنگیت دردیست ویرانگر
این درد، طوفان است
یخ میزنم در خود
عریان و بی سایه
این درد در جان است
چشمان من در خواب بیدار است
این درد، آوار است
دن
ریش و ریشه
نمی دانم چرا ، اما پر از احساس تشویشم
سوالی دارم و هر دم به پاسخ ها می اندیشم
اگر بر ریشته تاکید است ،چرا هنگام مشکلها
اي هلال زيبا.
نور ماهت درخشيده در آسمانم.
اي پرنده ي در افق پرواز.
اي گل رقصيده در بهار.
كودكي بودم در گلستان شادي ها.
در كوي تو چه لحظه هاي خوشي
چه مي شد اتفاق ساده عشق
مرا غرق غم و ماتم نمي کرد
اگر من بي خبر از عشق بودم
شرار عشق هم يادم نمي کرد
**
درون سينه اي بي عشق مرده است
از چاپ شعرهای مورد دار معذوریم
گفتم،برای یکصدمین بار،معذوریم
دنبال دردسر نمی گردیم بیخودی
سردردمان نده که ما بسیار معذوریم
از نوک تیز ای