آی ... گفتی ... ( غزل )
شاعر سرخوش پارساگفته بودی خسته از ایام گردی ! ... آی ... گفتی...
در دل شب مست از اوهام گردی ! ... آ
در ورای همه دور دست ها
پشت ابی های اسمان
از امتداد بیشه زارها
و عطر پایدار بوستانها
نام تو جاریست
همه خاطره هایم را به دست باد سپردم
پــــــــ ــــــدر
جای خالیت میان عکسهایمان
با فتوشاپ پر شد
چشمانم کمی ارام گرفتند
اما تو بگو
جواب دستان بیقرارم را
چه بدهم؟؟؟؟
مدیون
سلام
با پدرم مدارا کن ای خاک
خوانی از رحمت ،برایش
مهیا کن ای خاک
خواشا بحالت ای خاک
مهمان توست تاابد
درد هجرش اما .....
سپردمش به تو
بگذار آرام بخوا
بـه سـخـتـی پـدر نـدیـدم هـرگـز
بـه سـکوت پـر از حـرفـش نـدیـدم هـرگـز
بـه چـشـمـان مـبـهـوتـش نـدیـدم هـرگـز
به افکار شبانگاهش ندیدم هرگز
بوسه بر مهتاب زد خورشید چشمــــــانم شـبی
نور ماه آمد بگوید، آسمــــــان دارد تبــــــــــــی
باد را فرموده ایــــــــــزد ،بوی یاســـــــ
پدر اگر
عاشق بود، کمرم
قاشق، و بشقابم دمر نبود!
* * * * *
پدر تا بشرّ
غرقِ چمَر است،
از عشق، نخواهم سُرود!
* * * * *
پدر!
کدام روزِ این
امشب کعبه دلها پر ز نور علیست
قرار ما بیقرار رخ علیست
ارض و سماء بر مدار عشق علیست
تاب ندارد دل عاشقان امشب
چون امشب شب زیبای علیست..
بوسه میزن
احساس خوبي داشتم از بودنت ...
دنياي من محدود ميشد به همين....
انقد حواسم پرت روياي تو شد.....
حتي نفهميدم كجا خوردم زمين....
خورشید سر زده است ز دیوار عاشقی
رفته است ماه خسته پی کار عاشقی
بازار کار قند و نمک می شود کساد
تا عشق می رود سر بازار عاشقی
هرکس به عشق عرضه کند ق
روزی نگهم بر رخ زیبای تو افتاد
مجنون شد و چون صید بدام تو درافتاد
*** *** ***
شور و شر عشقت را پنهان نتوان کردی
چون مرغ دلم یکبار بر بام تو اف
**************
میــلادِ عـلی(ع)
**************
بــاز آمــده مـــــاهِ رجـب و وقـتِ ســــرور است
در فرش و چه بَرعَرش همه شادی و شور است
از طَل
ققنوس
لابه لای عشق محزونم ببین
دریاها،رودها،جویبارها
درمیان عشق من خرم نبین
همچو طوفان درمیان آب ها
در درون قلب من بی کسی موج می زند
همچو مهتاب
هنوزهم ,همین جایی
نزدیک همین حوالی
جایی در کنج قلب من....
جایی که هیچ کس
حتی خدا هم
نتواند بگوید بیا و برو! وقت تمام شد!
نتواند بگوید بگذار
آرام بنشین....
می خواهم چشم ببندم و
تمامی صورتت رابا انگشتانم لمس کنم
و شب هنگام
در تاریکی اتاقم
با چشمان بسته و دستان لرزان
صورتت را روی کا
این روزها
ادا در می آورم
تا شبیه خودم بمانم!
چترم را باز می کنم بی آنکه باران ببارد
به دیدار پرستارها می روم
نوار قلب می گیرم
خطوطی نزدیک به موا
هر کلامش یک نشانی از خدا دارد علی
جان خود راهم به راه حق فنا دارد علی
اوحسن دارد حسین عباس و زینب نیز هم
جلوه های خوب عالم را س
"به نام تک ستاره تنهایی"
"به نام شاهرگ عشق"
"به نام تک پرستوی دهکده قلب"
"به نام تک دانشجوی دانشکده قلم&qu
ماه رجب ،شهر نجف،شهد ولايت در ميان
صهباي عشق ِ ياعلي !تا بي كران لامكان
در زير ِبارانِ ِبقا تاعرش ِ اعظم تا خدا
جاري به چشمم نرگس و يك انتظاري بي خ
در جام شفق برق می زد خورشید
بر سایه تو نشسته ام بدون هیچ امید
شاید گذر کردی بر دلم یا نیم نگاهی
نمیدانم چرا هی میری و میایی!
نگاهی کن به درختان ک
خسته از این شبزدهها، دستم ستاره میکِشه
خورشیدی رفته زیرِ خاک، شب پی ِ کارِ خودشه
تا وقتی "خوابیدن" خوشه، تا نور هنوز یه خواهشه
از کی
چه احساسیت
در نگریستن به تو ای دفتر مشق خالی
چرا و چگونه
این حس از کجاست
این منم که مات تو شده ام
یا تو
با تمام بزرگیت همه همه خط ها منظ
ای استواردر برابرسختی زمان
ای اَبَــر مـــــرد دوران
ای مظهر انسان
ای نورایمان
میلادت مبارک باد.
و این روز بر تمامی مردان عالم
.
. مبارکبـــــ
روح ما آدما را .
با اکسیر عشق .
پیوند زده اند.
با معرفت هزاران ساله .
که سراغی از ریا نمی گیرد .
هر چه دارد وندارد .
نثار رویا هایش .
قصه ..
د
پارو زنان پارو زدیم
زتیزی دندان کوسه ها
وووو
ز چنگا ل تو رها
چون پا بر کف ساحل کشیده شد
شادی کنان
برق ز چشمان
(( که))
بجستیم
زتیزی دندانه
رفتی و هر روز یادت را ورق میزنم
کتاب شعرت روی میز باقیست
تا به حال هیچکس را
بعد رفتنش
مانند تو یاد نکردم
صدای گرم و جاودانت
سروده هایت
پروانه ها تو را كه تشييع كردند
50 سال اندوه از گلويشان فرو چكيد
رفتي و تنها باقي ماند نگاهت
در جانم
به شانه هاي دلتنگي ام غريبانه
تك
آبروی رفته :
قطره شرمی ، به پیشانی نشست
یک غرورِ، زخم خورده هم ، شکست!
درهوا ، شاهین بختی میپرید
آبروی رفته را، چند میخرید !؟
همرنگ آب :
پنجره های رو به باد
شب و سکوت و دلهره
نه آتشیست نه نوری
نه شبنمی نه سروری
و پشت پنجره
افسوس می بارد
کسی غمین و
کسی بی کس و
کسی مُردست
دلی ت
ناگفته دو صد قصیده ای دارم من
یک یار وفا ندیده ای دارم من
رفتم که دلش نرم به حیلت سازم
هیهات دل رمیده ای دارم من!
نازنین شوق به دیدار تو از حد ب
در کنار تم ولی .......
باز دلتنگم
آیا می دانی بد ترین نوع
دلتنگی ست
ملموسم.نمی دانم
چرا؟
من ویک پیام
من ویک اضطرار
من ویک زندان
من وجمعی نادان
پیامی با تمبر خون
اضطراری برای نجات
زندان زیر معبد
جاهلان متحد الشکل
.......
من و دوران
ای جوان چندی نصیحت گوش کن
در دلت پندی زمن آغوش کن
در دیار آدمان گر میروی
نیک تر آن به که بازیگر شوی
در دلت اسرار خود مدفون کن
با سیاست حر
سرود سحر
سرود سحر بر دلم پر کشید
فغان ای که حالم ز سر پر کشید
نخواهم که مستان همه غرقه شند
که مستی ز غوغای سر پر کشید
چو دیوان عالم به هر سو نشان
از چه دیوانـه نـامـیـَم ، مـؤمـن ؟
من کـه دیوانه وار، مـی فـهـمـم
مـعــنـیِ دو ،عـلاوه بـر دو را
بـیـشـتر از چهــار، میفـهـمـم
از هـمان نَقـل، ب
بمناسبت روز ولادت مولا علی (ع)
تقدیم به همسرم و" تبریک به همه نازنین مردان ایران زمین"
تو مـــردِ منـــی٬ ســــهمِ منـــی٬ مـــــالِ منی
تو را با دل صدایت میزنم من
تنم را خاک پایت میزنم من
تو را با مهر بر دل پرورانده
تو را با عشق تمنا میزنم من
تمام لحظه های بی تو با توست
ولی پیش
بنام خداوندعشق
تَوَلّد مولاي عشق (ع)
ميدهم صيقل من اين آئينه ي زيباي عشق
تا ببينم من تو را در آن دل بيناي عش
مریض خونه شده دلم
واسه آدمای دلشکسته
هیچوقت آروم نمیگیرن
دلهای که به پای یکی نشستنو آخرش شکستن
دل منم شکسته بود
غرق در تنهای یه گوشه نش
قلم های رنگا وا رنگ
پاکی قلب بی ریا
بسه دیگه میخوام بدم
میدون و به مداد سیاه
تراش و پاکن و ورق
برقص عزیز عقده ای
تمام دردهاتو بگو
بدون سطر ون
1)
قیمت میوه ها سرسام آور
ولی درخت توت
همسایه را فراموش نکرده است
2)
مرگ گدایی
دلیل جمع شدن سکه ها
دعوای مردم برای...
3)
با و
سلام بر همه سروران گرامی . شعر حاضر شعراست در قالب یک طنز که خدمتتان ارائه گردیده است و امید است تعبیر خاصی از آن نشود که موجب کدورت خاطر عزیزی گردد
آنگاه، برف سنگین
با تابش خورشید آب می شود
و سبزه ها
با نیروی ساده حیات
سر به آسمان بر می دارند
من نیز چونان سبزه ای هستم
وقتی که در خویش آب
در باغ
غنچه خمیازه ای کشید،
اشکی بر گونه ی گل لغزید،
آب همچنان جاری بود،
بوی زندگی می آمد،
باغ خنده ی آرامی کرد
و من
تو را
در ذرّه
ذرّ
یا علی ، مردانِ مردی چون تو در عالم کم است
تیغ ِ نامردانِ عالم فرق آوردت شکاف ؟!
آن زمانی نورِ لطفِ حق به جانِ تو بریخت
در حریمِ کعبه عال
هجران
به جانم شوق دیدارت ز هجرانت حذر دارم
فراقت داغ غم بنهاده بر مژگان خونبارم
بسوزی جانم از هجران نمی گویی که دیدارت
سحر باشد مرا ای جان شبی ب
♣
یاس پر ز عطر تو .. گلهای ستاره دارد
کوچه تنگ دل تو .. به کجا راه دارد؟
پیچیده نغمه دلتنگی های دیرین
در آن گوشه که دیوار .. ما را ; یادگار د
تورا می فهمم
همان دم ، که در کالبد مردانگی ات
مقاومت را نقش می زنی ،
در شکستگی های بلورین وجودت ،
دست و پا می زنی ...
کاش از کودکی در گوشت
مر
چون قلب پر از شعــله ، هــر ثانيه بي تابم
مي خوانم ومي رقصم ، مي خندم و مي تابم
نـوري به لـب و ديده ، در قلب و سرم آتش
مـن قطـره ي ســوزانـي ا
علی همچون طلوعی بر زمین است
علی خورشید علم ، عین الیقین است
خدا رحمت کند ما را به نامش
که عشق ما علی عشق برین است
بیا ازاین همه محنت گذر کنیم
به سرزمین محبت سفر کنیم
لباس غفلت و شهوت در آوریم
شب سیاهی غم را سحر کنیم
به توبه ببندیم با خدا پیمانی
زهر چه
سرم گیج است و خورشید دلم سرد
در اعماق وجودم می دود درد
ولی بدتر ازآن هم حرف مردم:
مقاوم باش و سنگین مثل یک مرد!!!!!!!
سلام
خانه ات اباد سلام ....
خوبی
چرا سری به ما نمی زنی....
خانه ات اباد
مادرم هروز منتظرتان بود
بوووود
می زد کوچه را اب جاروو..
خانه ات ابا
امشب به بالین عشق خبری ست
گویا من او منتظر خبریم
رسیده وعده وصال ونیست بانگی جرس
بزن به تار موی یار تو چنگ
بریز جام می و بشکن سبو را
که من آما
*به نام خدا*
و مـنِ غـریب،
تـنـها مسـافـرِ
جـزیـره ی
قـریـبِ چشـم هـای تـو،
هیـچ گاه
ندیـدم
آســمانِ باور هـایمـان،
تاریـک باشـد
واسه قلبي كه يخ بسته
تو اوج تابش خورشيد
چه بي رحمه مثه قصاب
كسي كه قلبت و دزديد
يه احساسي به من مي گه
من و از خاطرت بردي
اگه تقدير م
نام نیکش هست علی
فارغ از هر چه بدی
علم و عقلش بی مثال
فکر وتدبیر در وصال
در سخن گفتن خوش نفس
او نباشد محتاج کس
یار دین هست ونبی
در حضور رب کند
به زودی در درون تو
کمی غم ماند و حسرت
کمی فریاد بی طاقت
کمی حرص و کمی عادت
در این دنیای پر حکمت
پر از فریاد بی طاقت
کنار خشم هر ساعت
عبور سرد
( بسم الله الرحمن االرحیم)
نسیم آرام میگوید به بلبل
که آهسته برو درخانه گل
ايران من !
اي خفته در دامان غم
آنجا كه جغد شب فقط
ميخواند از غم مستمر
بايد بماني در دلم
بايد بگيري دست من
اي مهر تو بالاترازجان و تنم
اي س
مهربان پدرم
پدرم اساسِ زندگی تویی
برکت و روشنیِ خونه تویی
واسه من صنبلِ استقامتی
باوجودسختیا همیشه با شهامتی
مثه کوه، محکمی و پر ازغرور
خونه
فرصت ها زیاده اما فرصت یکی شدن نیست
با همه بدی و خوبی میرم اینجا جای من نیست
سخت بی تو بودن اما کم ازت بدی ندیدم
باید از اول قصه از تو هم دل میبر
رمضان ماه خداست
بشتاب
بشتاب ای تو که در بند حقارت ماندی
بشتاب ای تو که دنیای دنی مست و خرابت کرده است
دری از سوی خدا باز شده است
درِ عرفان و عروج
دنیایم سرد است/خورشبد قلبم غروب کرده وماه بر فرازغم هایم نمی تابد/تا که بدانم چه غم هایی دارم/لبخند زندگیم سرداست و/بازارتنهاییم گرم/دستانم از بی کسی
بر تن نشان عشق تو را میتنم هنوز
پروانه ام که درهوای تو پر میزنم هنوز
ای گل کجای روی جهانم مکان توست
عمریست درهوای جستن آن گلشنم هنوز
*** مولود كعبه ***
علي آمد ، ولي آمد ؛ علي يار امين آمد
وصي آمد ، شفيع آمد ؛ زخوبان بهترين آمد
علی یحسوب دین آمد ، علی یعسوب دین آ
ایستاده ام...بین صدتکه آیینه...ولبخندمیزنم...
لبخندمراتکرارمیکنندیک به یک...آیینه ها...
مرامیشناسند... تصویرمن درچشم آنان است...
اماچرا...من نمی شن
سوختم ز نور شمع و شوق پروانه دارم
در خیال دیدگانت من دلی دیوانه دارم
شب که آمد در سکوت چشم تو
من پس از آن عالمی ویرانه دارم
پشت کردی بر وجود شعر م
اي يار بيا كه شب شرابي بخوريم
در گيسوي پرتاب تابي بخوريم
تا روز حساب فرصتي نيست بيار
تا يك دوسه باده ي حسابي بخوريم!
ای که عشقت مظهر دین خداست
ای که نامت در ردیف انبیاست
چون تو بودی آفرینش پا گرفت
آدم و حوا در این جا جا گرفت
کعبه از شوق وصالت سینه خود را درید
عا
حتی اگر برف
روی شانه تمام مردم دنیا هم نشسته باشد
تو می توانی
گرد و خاک را
از شانه های من بتکانی
دکمه های کتم را ببندم
یقه ام را صاف کنی
کیفم ر
محتاج شانه ای نیستم که بر آن تکیه کنم .. اشکهایم را بهانه ای نیست..
تکیه بر شانه ی خود کنم
ناگزیر و بی مجال روانه خواهد شد بغضم از راه گلو بر
1.
سواری می دهد
قلب کوچک تنهایی بزرگش را
(دیوار)
...........................................
2.
آن روزها چشمان من پیغمبرت بود
دل گفته هایم
انتظارت را کشم تا روز مرگم آید و
جان ناقابل به تقدیمت چه ارزانی دهم
من دهم سر بر رهت تا تو نگاهی تر کنی
تا که چشمان قشنگت سوی من پر تر کنی
حسرت
پدرسلام:
یادش بخیر،
کودکی،
قیل وقال،
روزهای شاد،
مانده دریاد.،...یادباد.
غرق تلاش،
کاربودوکار،
کارمیکردی
همه رامهارمیکردی.
یادم هست،
یادش ب
ای هدهد مستانه نشانی ز ره یار بیار
خبری از بر و بالای شه شاهد اسرار بیار
شرح آن عشوه گر نصف جهانم بازگو
ز نسیم سحری بوی گل ناز بیار
شمه ای از
«تولدم»
کافه نادریِ نیمه تاریک
از دود سیگار و بوی قهوه و
پچ پچ های شاعرانه، پـُر...
رقص شعلۀ لرزانِ شمعِ روی کیک
کنار یک فنجان عشق و
یک بشقاب خ
نگــاه
نگــاهم با نگـــاهت حرف دارد
سـرِ کــویـت همیشـه برف دارد
پس از عمری به پای تو نشستن
ندانستـم کـــه فعلت صرف دارد
..................
بـ
از غـــم تـــو بــه خـــداونــد نـمــی دانـسـتـــم
ایـن که یـارت ز تـــو دل کـنــد نـمی دانـستـم
بـس که دریــادل و آرام و صـبـوری گل مـن
از تــو جـ
با زندگی بُر می خوری تا مرز انکار
هرشب به روز و روزو شب تکرار تکرار
یا ماندن و یا رفتن و تردید تردید
لعنت به هرچه بودن از روی اجبار
لبریز خنده
وقتی که هواپیماها
از بالای خانه مان رد می شوند
همیشه یک تکه ابر
روی آسمان باقی می گذارند
اما هیچ کدامشان بوی تو را نمی دهند
مثل بوی آن روزهایی
باز برایت خواهم نوشت .
از تنهایی این گل زخمی .
از شبهای دور دست تنهایی .
وروزهای نیامدنی .
خواهم نوشت .
و من ستاره سهیلت خواهم ماند .
در انتظار
مترســکها نمیفهمند وقت ِ ارزن ارزانی اسـت
حضورِ بیخودیهاشان سرانجامش پشیمانی اسـت
کلاغ از روی مهر اینجا به شادی نیست باور کن !
وجودِ این هم
شب دلکش است و پرتو نمناکˏ مهتاب
آرام و سرگران
جویایˏ عطرˏ موج وشˏ یاس می شود،
آن ماه ، یار من
در پیچ تابˏ آن همه امواجˏ نقره ای
دیباچه یˏ سپید ش
خورشید گیسو می کشد در مهر مهد افزای تو
زاهد پیاله می کشد در حال روح افزای تو
مستی نمی سازد دگر حال ملک پروای تو
مستان پریشان می روند در رونق وال
خانه بی شمع و گل و پروانه است
لانه سگ بهتر از این خانه است
ای پرنده نوک مزن بر پنجره
خانه ام خالی ز آب و دانه است
مرگ من چون زندگی آواره است
شیشه
این روزها همه درجنگ با رژیم ها هستند...!
عده ی با رژیم لاغری دست وپنجه نرم میکنند
یک ملت هیمنه پوشالی رژیم شاهنشاهی را فروریخت
یک اسلام رژیم
ای مردِ از تبار سهی سرو قامتان
پیشانیت بلند ترین قله ی جهان
سر شانه های محکم تو اعتماد محض
در لحظه های وحشت و در بعض ِناگهان
ای سر بلندیت همه
در این دوران، بدي پايان ندارد
دلي گر بشکني تاوان ندارد
دورویي وُ خيانت باب گشته
دگر صِدق وُ وفا خواهان ندارد
.
تقدیم به بهترین پدر دنیا
پدر معنای احساسم تو هستی
پدر عطر گل یاسم تو هستی
پدر یعنی محبت،مهربانی
پدر یعنی نگاهی آسمانی
تویی خورشید خونه،گرمه دست
شبها به یاد روی تو در خواب میروم
هر روز با صدای خوب تو بیدار میشوم
من با امید رسیدن به کوی تو هر روز تا کنار آینه پرواز میکنم
باران نوبهاری من ا
او با کلماتش
در اوج پرواز می کرد
از روی ترسی غریزی و خطاکار
که به یاری مرگ شتافته بود
خود را در چشمه ی جاودانگی معنا شست
چشم هایش را بست
و به کل
(1)
فرزندم
از بالا به پائين افتادن ،
درد كوچكي نيست
براي "آدم"
مرگ "هابيل"
بسيار درد جانكاه و جانگدازي بود
اما
نه ب
خداوندا!!
تومیدانی...
تو از بغض های سنگین گلویم خوب میدانی
که من دل بسته ام زین جا
که من بی تو در این دنیای زهرآهگین در این صحرای غم آلود
همچون م
من مردم از عشقت ولی انگـــار ندیدی
شاهینِ تو شد طعمه ی کفتـــار، ندیدی
من پرت شدم در قفست تا فرجی...آه
پرپر زدم، آشفته شدم، یــــار! ندیدی
ماه
به یاد تلاشها و زحمات تو پدر عزیزم و به یاد پینه های دستان تو که هیچ وقت از ذهن من فراموش نمی شود .
تقدیم به پدر ...
دل ره صحرا بدایی داز و فکا گ
علی نامه
علی مرد بلندی هایِ ایمان ، روح باران
سرآغازِ امامت ، رکنِ تابان ، شمسِ یاران
علی از بانیانِ خلوتِ شب ، حُبِ یا رب
هم او اسرار عالم را ل
من در یاد انانم که در دل سیاهی شب
در بطن سکوتش
در خلوتگاه وجودش
رو به سوی من ارد
انوقت من در روبروی اویم
هر انچه که در دل دارد بسویم
در این جهان که آدمک همیشه هست
همیشه مست
من آن دمی که عاشقی
خیال خویشتن را اجازه کبوترانه می دهد
به گاه شعر می شود
به شعر دست می زنم
خدا اشاره م
مسیر عاطفه بسته است
ایست باید کرد
چراغ قرمز نمی شود خاموش
میان این همه چهار راه
به دنبال چیستم من
ایست باید کرد
کدام راه باز است
تو نیستی و نار
تو که رفتی دلم از عالم و آدم گرفت
این بار چرا،شعله به دامان سیاوش گرفت؟
ما به جرمی که نکردیم،سر ِدار شدیم
بین ِآبادی ِتو سهم هر آوار شدیم
ما چرا
اینجا بود که :
لغزید " کلمه " از دستِ تو!
و
فرو ریخت بر سپیدی باور من
.
.
دست نزن !!!
می خواهم
با اولین باد بروم . . .
بهتر از این نمی تواند بود، لحظه ای که می زند باران
زیر این آسمان غرّنده، چه قشنگ است با تو پرسه زنان
بهتر از این نمی شود امشب، بلبلان هم ترانه م
به نام خدا
همین که تورا قصه آورد خوب است
برایم نگاهت اگر سرد خوب است
اگرچه نبودت فقط درد دارد
میان نبودت همین درد خوب است
برای کویری که خش
عکست را روی صفحه مانیتور
باز می کنم و خیره می شوم
باز، مات و مبهوت
به دنیای چشمانت
آه، که چه دنیائی را
چشمانت نمی خواهند نصیبم کنند!
گـویـم از دل ، ای بـرادر قـصّه ها
چـنته ها پر شد ز بار غصه ها
صحبت ازنسل جوان چون میشود
دل به یاری، ازدل و بن میشود
در کـت
عاشق زارت منم
چشم انتظارتومنم
جمعه تاجمعه ای دلم
تشنه به دیدارت منم
می نویسم باخط سبز
تادم مرگم باتوام
ازتوجدانمی شوم
باتوهمه وجودمن
بی توهمه
باز هم صدای طبل می آید ، از آن سـر کـوچه به این جا هم
باز هم صدای رعد می کوبد ، در این شبِ خسته به این جا هم
باز هم صدای پچ پچ و نجوا ، بـر آسمــانِ
پرده را نکش..
بگذار تاریک بماند اتاق کوچک تنهایی من
دیگر نه طلوع خورشید ونه کوچه های خیس باران خورده
هیچکدام حال مرا عوض نمیکند
پرده را نکش..
با چشم های خسته از این سالهای درد
وقتی که باد لحظه های مرا ذره ذره برد
هر روز یک بهار و زمستان کنار من
هر روز از دامنه تا قله راهی ام
شب پ
« هوالمحبوب»
تو آن ماهی که من در خواب دیدم
تو آن رستاک که من از تاک چیدم
تو آن چشمه که سرشار از شرابی
ومن تشنه به پای تو رسیدم
تو آن یاقوت؛ نهف
تنهایی ام را با سکوتت جشن می گیرم
تشویش را با دیر و زودت جشن می گیرم
یک عمر با من بودی و قدرت ندانستم
حالا غمم را در نبودت جشن می گیرم
===========
ببین کجا رسیده ام!
حال و اگر می کنند
نو دولتان
گرگ صفتانِ پاپتی
از من گذشت و خوب نیست
گفت چنین حکایتی
ولی ز راه می رسد
هردم ز نو کنایتی
سرد سردم تب شعری ندارم ...... از کلام عاشقان چیزی ندارم
کرده ام سر در برف همچون کبک ...... غیر او در ذهن خود فکری ندارم
عاشقم من عاشقم ای دوستان
هوالجمیل:
ای از حضور عشق، وجود تو پیش تر
می خواهمت همیشه تو را، هر چه بیش تر
می خواهمت، چنان که زمین، آفتاب را
می خواهمت چنان که عطش، جام آب را
م
مرو ازپیش من جانا دمی مارا مدارا کن
کمی بنگر براحوالم کممارا مدارا کن
مگیرازمن نگاهت را جمال روی ماهت را
توبااین کزغمت مانده بیا یارا مدارا کن
شفا
برای غربت مــــن، از الست گــریه کنید
منم خمـــار و شمـــا مست، مست گریه کنید
دلم شکسته و مجنـــون دشت لیــــــــلایم
زهجــر یار تن از جان گسست،
با رفتن خود سُست کردی دست و پایم را
این دستمزدم بود؟...کم دادی بهایم را
من بی تو از دریا چگونه رد شوم بانو
من با چه رو دریا بیندازم عصایم را
۱)گره کور
چه کسی می گوید «گذشته ها گذشته...»؟
بیایید ببینید که گذشته ام
آنقدر به حالم «گره» خورده
که آینده ام را «کور» کرده است...
قلبم را نیز.
همیشه
بمانند پروانه ای بیتاب هستم
که لحظه هایم را از دوردست
با فروغ وجود تو قسمت می کنم
و تو بسان شمعی فروزانی
که دیگران به فروغت روشنند
و من
قدمهایت را می نویسم
که بر سقف می گذری
از پله های حیاط خلوت
پائین میایی
از دیوار اطاقم وارد می شوی
پرده ها را می وزانی
شیشه های پنجره را آهی می ک
جهان تاریک و من امشب بدون دیده می گریم
به دریا اندرون ، دریا به خون دیده میگریم
چه خنجر ها به حناق و چه سوزن هاست در نایم
چه شیوا و چه مجموع و چه
دیدم مورچه ای دانه به دوش تنها
که با هر قدم ذکر می گفت یا خدا
از قضا همان مورچه در برگشت بود
بدون بار ذکر او در هر قدم بیش از قبل بود
ای مورچه
چشم هایت بانگاهیست دروصال کوی یاریست
درصدایی سردومغموم این دلت با آشنایست
صدهزاران دُرِّمکنون ازنگاه وچشم مجنون
درفسانه گو
حدود چشم قشنگ ترا رعایت کرد
کسی که خنده به رخسار دلربایت کرد
کسی که بی تو غزل را به آسمان می برد
وبعد ، آمد و در شهر ادعایت کرد
همان که با تو هو
از ازل بر من رقم زد سرنوشت افسانه ای را
شمع باشم تا ابد روشن کــــــــنم ویرانه ای را
«هر کسی را بهر کاری ساختند» آخــر نشاید
خلق گشتم تا کــــ
تمام دغدغه ها يم خط نگاري بود
كه روي قلب من از عشق يادگاري بود
تمام دغدغه ها ي مرا تو ميداني
ولي نه زخم دلم را كه سخت كاري بود
حضور گرم ك
اه !
حس زنانگی ست یا بلوغ در عشق
ای بانوی باران؟؟
چه روزی خوبی بود
خیس می کرد حس زنانگیت را ,
باران بر گونه های معصوم وار و نازنینت!
تولدی دیگر
موی سپید تو ،
در سفیدی چشمان من،
غرق میشود
ومن در تارهای سفیدت،
زندگی را میبینم
عشق را
آینده را
وخدارا
و در چروک زیبای پیشانیت
رنج را برای
این شعرها را بگذار کنار...
شعرهایی که راهی دلت میکنم...
اصلا چه فایده...وقتی هیچ کدامشان
دلت را به لرزه نمی اندازد...
و عشقم را به تو ثابت نمیکند
هراسش نیست
بارانی که هر روز
گرگ دیده تر می شود...
بینِ پَلَنگ و ماه یَقیناً طناب، نیست
دستم نمی رسد به شما این عذاب نیست؟!
دیشب، پیاله ی دَهَنَت را مَحَک زدم
هی پیک، پُشتِ پیک، اَثری از شراب نیست
ایندفعه سنگ ات به خطا رفت
به جای من
بر صورت آیینه نشست
برای من آنقدر هم خوب نشد
حالا دیگر شکستنم را می بینم!
با نگاه پر از ناداشته ات به چه خیره گشته ای؟
به خیال بخشش این نامردمان حسرت فروش!
که چه بی رحمانه دستمال هایت را به زمین انداختند.
و تو به اندازه ت
شراب
بوسه
لب
عشوه
شايد هم
نگاه پر ز شكرت
همه را گفتم
ولي
ثانيه ها
در جدال با
سرنوشت جسم هايمان
مدام به دار اويخته مي شوند
فردا
اگر مي ايي
شوریده سری !مستی،بخروش به زخمی چنگ/
نیلین قسمخورده،از پارس بخوان آهنگ/
دشمن ز تو خاموشست از خشمت و طوفانت/
نقشیست به آبیت،آن وسوسه و نیرنگ/
در مشر
((بســـم الله الرحـــمــن الرحـــیـــم))
سیــل آمــدو گفتند که پتـرُس مــُرده
گرگ آمــده و گاو حســن را خورده
پیــراهــن چوپان بدِ
باد به آفتاب میوزد ، از روی گُل شمعدانی...
و یکی یکی دسته جمعی میشود...
جیک جیک گنجشک ها.
از میان پرده ی بازِ پنجره ی بسته ام اما...
پنجره ای باز
چند تا خودکار آبی
و دفتر سپید
و شب مشکی
و لامپ کم مصرف نقره ای
و...
چند تا 24تا30تایی12تایی
باید تمام شود تا
تو
ب
ی
ا
ی
ی؟..........
گفتی دوباره شعر بگو،خوبِ من ولی
آیا بدون عشق تمنا سرودنی ست؟
گفتی دوباره شعر و گفتم به روی چشم
اما غمی به وسعت دریا سرودنی ست؟
یک عمر ساکت و شکسته
ما بچه گربه هایی هستیم
که به موش ها تن سپرده ایم ..
موش هایی که خیابان ها را کثیف می کنند
هر روز ..
هر صبح ..
هر شب ..
تقصیر هیچ کس نیست
ما را
نگاهي مرا متوجه خود كرد
بسان زمين و زمين لرزه
دلم لرزيد
به خود گفتم:
چرا من؟
چرا اين نگاه سهم من شد؟
زنهار...
زنهار كه تيري سويت نشانه ميرود
عشق همی شعله به عالم زده
با نگه اش عالمی بر هم زده
عشق چرا محرم رازت شود
جلوه ی عشق حمد نمازت شود
عشق همان ذکر علی با خداست
اول آن عشق بلی مصطفی
به مناسبت روز سوم خرداد حماسه آزادی خرمشهر و هفته دفاع مقدس در پایان شهریور ماه
جبهه یعنی نخل های سوخته
جبهه یعنی دیده بر در دوخته
جبهه یعنی آتش
قاصدی ز عصر طلایی من...
برای شعر من از واژه ها اثر آورد
میان آینه چهره ای دگر آورد
هبوط حادثه را به قصه مبهم دید
ز خویش حادثه ای چه پر خطر آورد
دردی است درد مبهم انسان
در آستین کاغذ پاره های زمان
سطری که جز رنج بر آغوش ندارد
آغاز و پایانش
سرانجامش
مبهوت و بی احساس
من هنوز پر از فکر زوال
ندای عشق
از اون روزی که من چشماتو دیدم
ندای عشقو توو قلبم من شنیدم
دلم نه یکبار،صدبار لرزید
فصل تنهاییم به اتمام
«به نام خــــدای مولود کعــــــــــــبه»
(***1***)
علی(ع)، یعنی تعـــــــــــالی در تعــــــــــالی
علی(ع)، ذکر جــــــــــلی در این حـــــــوا
یاد داری اولین لمس تنت....
زیبا ترین آهنگی که
نواختم با انگشتانم
بر حریر زیبای اندامت....
یاد داری اولین بوسه را...
آتشین یادگاری که
خاکستر کرد
احساس می کنم غزلم رنگ ، باخته
از من دوباره قافیه ای تنگ ، ساخته
در من هوای شادی و پرواز مرده است
بالی شکسته ام به تنِ سردِ فاخ
جسم من بی روح است
روح من در زندان
استخوانی پیکر
زرد رنگست و نحیف
بی کس ، تنها و غریب
شد گرفتار و علیل
شادییم را که فروخت ؟
آری زندانی اح
چشمانِ من
امانتی ست
در خوابِ تو
آه
رویای تو را سر می کشم
و
بهار را به خواب
می خوانم
آن زمان
که مست می شود
خیال
از عطرِ آغوش
و تو زیبایی و تنهایی و پنهانی و من
که چه زشتم نه غریبم همه جا هستم و هستم
و همین درد من است
تو از آنی و
من این!
انتظاری نیست,که بروید گل سرخ در بیابان دلت
لایق تو کسیست همچو شتر
که بتواند بی اب علف راه رود
در سمت رویای سراب
که همش خواب ببیند پنبه دانه
کار نیکی از تو بر ناید اگر
یا زنیکی نایدت کاری دگر
مردمان را هدیه کن لبخنده ای
کاردت هر لحظه دلداری دگر
طیف رنگین کمانست سیر گمراهی ...
دایره وار ...
رنگارنگ ...
با مرزهای محو ...
آبی میشود از بنفش ...
بی آنکه بفهمد آرام و بیصدا ...
سبز میشود
منو با بی کسیم تنها نذارم
من این بد بودناتم دوس دارم
می خوام درکم کنی یکبارِ دیگه
ببخشی و بدونی بیقرارم
کمه سهمم ازت خودم می دونم
می خواستم ت
نگاه سنگینه ترس
بادبادک های رنگین خیال مرا
به رقص شیطانی در نگاه سیاه تو
هشدار داد!
کودک خوش باور قلب من
صمیمانه ترا چون
نسیم دل انگیز باران
چ
قلبم!
هم قبیله
ازاین قرن بیم،
اوقاتِ وخیم" کِه "
لقـــــــــای زمین را
وقاحتِ قیصرانِ قاسط ، و
فرقه های نقابدارِ قهقرایی با
خونِ -
دیگه حرفام، اینقدرتکراریه ؟
که زبون و بسته ، اين ماتم سرا
شعرا و ، نوشته هام شده سیاه !؟
هيچ جوری روشن نمیشه ، اين سرا ؟
چقدرازدوری وغصه بگم
کودکی هستم ، پیر
و به افسانه ی مهتاب ،اسیر
عاشق سرخی سیب
لمس بی وقفه ی اندام امید
و مسافر در راه
در مسیری که قدمگاه گداست
و به دامان مه آلود زما
تاوان چیست؟
قلبم در بستر درد
تب کرده است
سوخته از تنهایی
سوخته از غربت و یاس
تاوان چیست؟
تاوان مهربانی ام؟
یا دل سنگ دیگران !!!
پروبال
سجاده عشق تو تماشاگه راز
هرنیمه شب با تو کنم رازو نیاز
بیمارتوام که من دمادم جانا
درگاه تو آیم همه با سوزو گداز
بانو
شکست بال مرا صیّاد بانو
منم
خورشیدِ من در پشته ابرا گشته پنهون
نورباران نیست هنوزم زندگی بی پرتواز رویش
کجا یابم !!!!!!!!
میان دشت های نا شکفته
میان
خرمشهر را خدا آزاد كرد
روزي كه خرمشهر آزاد شد
گويي نه يك شهر كشور آزادشد
گويي تمام ملت ايران آزاد
آزاد آزاد آزاد گشتند
شهرها پر از شعف بو
شاید دیگر با همان تابلوی آشفته ی انتظار سَر کنم
بارانی گرفت تند و بی امان
رنگ رنگِ انتظار را درهم آمیخت
نگاهی خیره و سرد به رنگ و قلم
و بُه
تو آنچنان كه لطيفي
طنين گام لطافت تو را كدر سازد
و هيچ آوازي
به اوج تو نرسد
تو از تمام افق ها وسيع تري.
و هيچ طلوعي تو را نشان ندهد
و آس
... حافظه یِ احساسم
در به یاد آوردنِ خاطره ها
ـ همیشه ـ
دست و پایش لنگ است !
.. چندان که گاه
خاطره ای بسیار نزدیک
در سر راست ترین مسیرِ رویا
از شعر پرکرد عاقبت بانو سبویش را
گل بوسه زد زیبایی ی زیر گلویش را
ریحان به دستش در سبد بسیار زیبا بود
می رفت بفروشد به پیچک نازبویش را
می سوزم از فراقت پدرجان
دردم تو آسان کن خداجان
تو بودی رفیق و شفیقم
که من بی تو اکنون غریبم
هزاران ناله ام مانده بر دل
تو آخر شدی سوی منزل
غریبم
وقتِ رفتن ، وقتِ بی عاری
بُغضم برای دفنِ همياری
با ياریِ طرح های قرمز و تاری
- کمی هم انتحاری -
از گلو تا سينه ام را
کِشتگاهِ لاله های بی کفن می
چند ماهی است که این دل شده بی رنگ ولعاب
نیست آبی; رفت سبزی ;کجا رنگ شراب
سالها از سر شوقت به همه میگفتم
که بیابید دلی نرم و لطیف همچون آب
روزی
تقدیم به عزیزترینی که از آن ماست
بودنش بهترین ارمغا نست
بودش بهرماست
بوداو در جهان بی همتا ست
._._._._._..،._
تقدیم به چشمانی که روشناا یی اش تسل
تمام تن دشت را برف پوشانده بود....
سرما به رگ،،،
به استخوانم رسيده بود....
سياهي شب بود كه به آرامي بر تن سرد غروب سايه مي افكند...
و هم،،
مادرم
هر چه من را بزاید
بزرگ تر نمی شوم ؛
زمین
کودکی های من است ؛
تکه ای جدا شده از شهاب سنگی
که آتشفشانی را در خود
حمل می کند .
دریا زده مرد کوه زادی هستم
گیلک دل زرتشت نژادی هستم
تلخی تناقضی از این شیرین تر!
هم سفره سوگ مند شادی هستم
..................................
داد
دلم تنگه کجایی تو؟،کجای این شبه تاری؟ * بیا بازم کنارم باش،بگو بازم دوسم داری
بیا که آسمون امشب،دلش بدجوری غم داره * داره مثل نگاه من،ازش دلتنگی میبا
رویگردانم از خورشید
که میزبان راهِ تاریکیست
و ماه را میجویم؛
یوسف تابان در چاه.
آنگاه
پاکیزهام میداری
در برکهی روشن ِ عطری.
گویا قرن
بازهم برای تو قلم به پیچ وتاَب رفت
دست های خسته ام به رقص بی حساب رفت
در افق ستاره ها به عشق روی ماه تو
خنجر دوری تو ، زخم من و این خون ها
ثروت من غم تو ، بیشتر از قارون ها
شوق دیدار تو در سینه ی من حنجره ای
که عیان است در آن داد همه مجنونها
من
1)
نوزاد
انگشتش بر دهان
پدر خوشحال لیست خرید سبک
2)
مسیح
به صلیب
آیا می تواند خود را زنده کند؟
3)
طرح اشتغال زایی
دختری به روسپ
گاهي هملت بود
گاهي اتللو
شبها هم خانم ويندرمن
انگار در ذاتش نيكوتين داشت
كه تماشاچيان
عادت هر روزشان شده بود
كشيدنش
به صحنه اي ك
تو مهمان ناخوانده اي
و من
زني كه هنوز چادرش را پيدا نكرده .
(م.پ)
ای عشق من! گناه است،
یک لحظه بی تو بودن
رفتن ز خاطراتت
دور از رخ تو بودن
...
دور از تو، دل سپردن،
عین خود گناه ست
از تو سخن نگفتن
ظلم ست و ا
یاد تو همچون نفســــی ، می دهـدم دوبـاره جـان
عشـق تو سبـز می کند لحظه بـه لحظه ی خـزان
تــاب نیـاورد دگـر در تـب و هجــر و بـی کسـی
این دل من که م
منطق عشق سنگ ،است دل شیشه را شکستن
هنر وفای ابرست ، رشته ی انس گسستن
زشب چشم سیاهت، آنان که شعر بخوانند
کی خبر دارند زعهد ، خوابیدن و چشم نبستن
اه مهتاب
دگر در سیاه چاله های شب هایم تو را نمیجویم.
در تاریک ترین تاریک ترین،جاده های سرگردانی روحم نیز کورسویی از نورت را طلب نمیکنم.
بر چشما
حس من میگوید که در این بحر غریب
به چه منظور شدی؟به چه معطوف شدی؟
وبه او میگویم...
حس من بر نظر یار غریب گم شده است
ز بر مرثیه خوان صحرا
تو چه دا
کفش هایم کجاست!
آخرین برگهای خزان در میان باد پاییزمیرقصید و رقصان بر زمین پهن می شدند
پایانی غم انگیز برای برگ درختان
آن طرفتر قدم زنان دسته ای عا
هی فلانی...
گم شده ای یا گم شده ای داری؟
پی پیدا شدنت یا شدنش
پی آواز سکوت
پی ردپای بی نشان این غریبه آشنا بگرد
شاید به یقین
پشت دریا
به نام خداست
دفتر مشق خالی
به نام اوست که در من نهاد حالی
احوالی
به نام رحمان به نام رحیم
به نام انکه می دهد
و اما ما ناشکریم
به نام تنهای
سفیدی طالع ما بود
که خود آن را سیا کردیم
و آن طعمی که شیرین بود
نخورده زآن حضرکردیم
مسیر ما چه تابان بود
ز تاریکی گذر کردیم
ره مقصد گلستان بود