run in: 0.067start 0 run in: 0.047 نتيجه جستجو براي "باران سهراب سپهري" - تعداد نتايج: 20 - نمايش صفحه 1 از 2 صفحه
1. نام شعر: ندای آغاز شاعر: سهراب سپهری
كفش هایم كو چه كسی بود صدا زد : سهراب ؟ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ مادرم در خواب است و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر شب خرداد به آرامی یك مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد ونسیمی خنك از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد بوی هجرت می آید بالش من پر آواز پر چلچله ها ست صبح خواهد شد و به این كاسه آب آسمان هجرت خواهد كرد باید امشب بروم من كه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم حرفی از جنس زمان نشنیدم هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود ك ... (ادامه شعر)
2. نام شعر: اکنون هبوط رنگ شاعر: سهراب سپهری
سال میان دو پلک را ثانیه هایی شبیه راز تولد بدرقه کردند کم کم در ارتفاع خیس ملاقات صومعه نور ساخته می شد حادثه از جنس ترس بود ترس وارد ترکیب سنگ ها می شد حنجره ای در ضخامت خنک باد غربت یک دوست را زمزمه می کرد از سر باران تاته پاییز تجربه های کبوترانه روان بود باران وقتی که ایستاد منظره اوراق بود وسعت مرطوب از نفس افتاد قوس قزح در دهان حوصله ما آب شد ... (ادامه شعر)
3. نام شعر: گردش سایه ها شاعر: سهراب سپهری
انجیر کهن سر زندگی اش رامی گسترد زمین باران را صدا می زند گردش ماهی آب را می شیارد باد میگذرد چلچله می چرخد و نگاه من کم می شود ماهی زنجیری آب است و من زنجیری رنج نگاهت خاک شدنی لبخندت پلاسیدنی است سایه را بر تو فرو افکنده ام تا بت من شوی نزدیک تو می آیم بوی بیابان می شنوم : به تو می رسم تنها می شوم کنار توتنهاتر شدهام از تو تا اوج تو زندگی من گسترده است از من تا من تو گسترده ای با تو بر خوردم به راز پرستش پیوستم از تو براه افتادم به جلوه رنج رسید ... (ادامه شعر)
4. نام شعر: نقش شاعر: سهراب سپهری
در شبی تاریک که صدایی با صدایی در نمی آمیخت و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک یک نفر از صخره های کوه بالا رفت و به ناخنهای خون آلود روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید از میان برده است طوفان نقشهایی را که به جا ماند از کف پایش گر نشان از هر که پرسی باز بر نخواهد آمد آوایش آن شب هیچ کس از ره نمی آمد تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود کوه : سنگین ‚ سرگردان ‚ خونسرد باد م ... (ادامه شعر)
5. نام شعر: گل کاشی شاعر: سهراب سپهری
باران نور که از شبکه دهلیز بی پایان فرو می ریخت روی دیوار کاشی گلی را می شست مار سیاه ساقه این گل در رقص نرم و لطیفی زنده بود گفتی جوهر سوزان رقص در گلوی این مار سیه چکیده بود گل کاشی زنده بود در دنیایی رازدار دنیای به ته نرسیدنی آبی هنگام کودکی در انحنای سقف ایوانها درون شیشه های رنگی پنجره ها میان لک های دیوار ها هر جا که چشمانم بیخودانه در پی چیزی ناشناس بود شبیه این گل کاشی را دیدم و هربار رفتم بچینم رویایم پر پر شد نگاهم به تارو پود سی ... (ادامه شعر)
6. نام شعر: لب آب شاعر: سهراب سپهری
دیشب لب رود شیطان زمزمه داشت شب بود و چراغک بود شیطان تنها تک بود باد آمده بود باران زدهبود شب تر گلهای پرپر بویی نه براه ناگاه آیینه رود نقش غمی بنمود شیطان لبب آب خاک سیا در خواب زمزمه ای می مرد بادی می رفت رازی می برد ... (ادامه شعر)
7. نام شعر: ... شاعر: سهراب سپهری
رویا زدگی شکست : پهنه به سایه فرو بود زمان پر پر می شد از باغ دیرین عطری به چشم تو می نشست کنار مکان بودیم شبنم سپیده همی بارید کاسه فضا شکست در سایه باران گریستم و از چشمه غم برآمدم آلایش روانم رفته بود جهان دیگر شده بود در شادی لرزیدم و آن سو را به درودی لرزاندم لبخند درسایه روان بود آتش سایه ها در من گرفت : گرداب شدم فرجامی خوش بود اندیشه نبود خورشید را ریشه کن دیدم و دروگر نور را در تبی شیرین با لبی فرو بسته ستودم ... (ادامه شعر)
8. نام شعر: وقت لطیف شن شاعر: سهراب سپهری
باران اضلاع فراغت می شست من با شنهای مرطوب عزیمت بازی می کردم و خواب سفرهای منقش می دیدم من قاتی آزادی شن ها بودم من دلتنگ بودم در باغ یک سفره مانوس پهن بود چیزی وسط سفره شبیه ادراک منور یک خوشه انگور روی همه شایبه را پوشید تعمیر سکوت گیجم کرد دیدم که درخت هست وقتی که درخت هست پیداست که باید بود باید بود و رد روایت را تا متن سپید دنبال کرد اما ای یاس ملون ... (ادامه شعر)
9. نام شعر: واحه ای در لحظه شاعر: سهراب سپهری
به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم پشت هیچستان جایی است پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی است که خبر می آرند از گل واشده دورترین بوته خاک روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سرتپه معراج شقایق رفتند پشت هیچستان چتر خواهش باز است تا نسیم عطشی در بن برگی بدود زنگ باران به صدا می آید آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است به سراغ من اگرمی آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من ... (ادامه شعر)
10. نام شعر: میوه تاریک شاعر: سهراب سپهری
باغ باران خورده می نوشید نور لرزشی در سبزه های تر دوید او به باغ آمد درونش تابناک سایه اش در زیر و بم ها ناپدید شاخه خم می شد به راهش مست بار او فراتر از جهان برگ و بر باغ سرشار از تراوش های سبز او درونش سبزتر سرشار تر در سر راهش درختی جان گرفت میوه اش همزاد همرنگ هراس پرتویی افتاد در پنهان او دیده بود آن را به خوابی ناشناس در جنون چیدن از خود دور شد دست او لرزید ترسید از درخت شور چیدن ترس را از ریشه کند دست آمد میوه را چید از درخت ... (ادامه شعر)
|