run in: 0.001start 0
run in: 0.036
نتيجه جستجو براي "توصيف يک روز باراني" - تعداد نتايج: 50 - نمايش صفحه 1 از 5 صفحه


1. نام شعر: شب باراني شاعر: احمدرضا كاظمي

شب بارانی
یاد آن شب كه هوا زمزمه ای دیگر داشت
دل بی تاب شده هم قدمی در بر داشت
آسمان دست نوازش به سر شهر كشید
گوییا شهر هوای دگری در سر داشت
نفس باد همه بوی اقاقی شده بود
باران از گونه تو بوسه تر بر میداشت
دست در دست شدیم شانه به شانه من و تو
دل شیدا صفتم شور و شری در خود داشت
مست بودم از بوی تو و بوی بهار
چه نم آهنگ خوشی آن شب بارانی داشت
گرچه تن خیس شدیم در عطش بوی بهار
با تو اما، زیر باران، حالتی دیگر داشت
بیدل و مات شدم از شب بارانی تو
دل د ...
(ادامه شعر)


2. نام شعر:
مهمانی شاعر: حمید رضا دکمه چین

سهم ما را نمیشود سنجید
حس گل را نمیشود پائید
بی تو در روزهای بارانی
از ته دل نمیشود خندید
از همه را ههای پیچاپیچ
نبض طوفان ترانه میخواند
تا نمیرد هوای گرم عشق
حس هر بوسه سبز می ماند
یك سفر از بهار ما مانده
یك شب از ابرهای بارانی
بوی یك فصل تازه می آید
بوی یك بوسه بوی مهمانی
زیر این ابرهای بارانی
سرزمینیست سرد و طوفانی
قله های بلند تنهائی
حس انرا تو خوب میدانی
میتراوم كه سبز تر باشم
از نگاه تو رد شوم یكبار
دل من را كه میشناسی تو
همچنان سا ...
(ادامه شعر)


3. نام شعر:
آهسته می آید شاعر: نسرين عليزاده

مدت هاست كه او....
در را آرام باز می كند
آهسته از پله ها می آید
و آهسته تر چمدانش را می گذارد كنار در
بی سر و صدا....
بارانی اش را از چوب لباسی می آویزد
بدون صدای جرعه ای
قهوه آماده شده بر روی میز را می نوشد
آهسته چمدان خالی اش را باز می كند
و تعدادی از عكس هایمان را در آن جا می دهد
با سر و صدای زیاد....
در چمدان را به سختی می بندد
فنجان قهوه را می شكند
و فریاد زنان سراغ بارانی اش را میگیرد
بارانی اش را می پوشد....
دست در دست هم تا پایین پله ها همراه می شویم. ...
(ادامه شعر)


4. نام شعر:
دل باراني ... شاعر: فرداد دادار

چشمانم ، خیره به راهیست!
پلكانم ، این غبار خاطره هارا نمی شویاند!
موژگانم ، رد پایش را محو نمیسازد!
و تو ای باران ، بیار بر كویر خشك چشمانم!
باز هوای دل بارانی است! ...
(ادامه شعر)


5. نام شعر:
پري خيس شاعر: زهره ماهيان

‍پری خیس بارانی نمی دانم تو می دانی
كنار دشت انبوهی گرفتار بچه آهویی،
پری خیس بارانی نمی دانم تو می دانی
كنار دام اون صیاد درخت پیر گردویی
گذاشته مرهمی از برگ برای زخم اهویی
پری خیس بارانی، تمام جنگل انبوه
برای موندن آهو گرفته جشن و مهمونی
آه ای جنگل جادو، گرفتار غم آهو
بخواب آروم و آهسته كه آهو از خطر رسته
پری خیس بارونی بكش پرهای رنگیت
به روی جنگل و آهو كه تا هرگز نمیرد او. ...
(ادامه شعر)


6. نام شعر:
قافيه و واژه شاعر: زهرافولادي پور

امشبم تا به سحر بیدارم
در پی قافیه و واژه برای شعرم
من نه از عشق نویسم نه از آن حس قشنگ
من فقط درپی توصیف سحر می گردم
درپی هوشیاری اندر خواب ناب
در پی ادراك پژواك های یك كارتون خواب
در پی احساس آن دخترك فال فروش
در پی گشنگی معده ی آن كس كه اسیر فقر است
در پی گوشه ای از نگاه آن طفل یتیم
در پی بی كسی آواره ها
در پی افكار آن زن كه تنش،خرج چندین كودك است
در پی دست های تاول زده از كار زیاد
در پی باور آن كس كه ز صلح می نالد
در پی آزادی زندانیان
در پ ...
(ادامه شعر)


7. نام شعر:
ابرهاي باراني شاعر: پونه موسوي

تنهای تنهایم در این صحرای طوفانی
چین و شكَن بنشسته بر روی پیشانی
خواب می بینم یا كه در بیداریست این رویا
رویای باغی پر از گل های شمعدانی
ای كه در كنج قلب من خانه داری
پیش من برگرد در یك شب زمستانی
چون زمستان است تمام فصل های من
روزگاریست پر از ابرهای بارانی ...
(ادامه شعر)


8. نام شعر:
غزل باراني شاعر: علیرضا رحمانی نیا

باز امشب به هوایت نگَهم بارانی است
باز امشب به نگاهت غزلم عرفانی است
ساعتی باش كنارم كه دلم بیمارست
بی تو یارا شب یلدای غمم طولانی است
اشك چشمم بنگر، باز هوا گریان است
آسمان از تپش سینه ی من طوفانی است
دل بریدن همه گویند كه تنها راه است
دل بریدن مگر ای دوست به این آسانی است
همه گویند بجو چشم كسی دیگر را
لیك چشم تو ای دوست دگر چشمانی است
عاقبت خال لب دوست مرا خواهد كشت
مثل دیروز دلم پشت لبت زندانی است
بعد از این چشم تو را شعر نخواهم گفتن
ك ...
(ادامه شعر)


9. نام شعر:
پيچيده در خود ابر باراني شاعر: احد روحانی

كنون ای باد
برخیز و بزن شلاق
بر پیچیده درخودابر بارانی
بگریانش
بمیرد تا شود در خاك ، مهمانی
وزین مهمانی ومردن
برون آید
گلی خوشبو
كه آنهم باشد ارزانی
به آنانی كه
در پای درخت مهربانی
چشم بارانند.
6/10/89 ...
(ادامه شعر)


10. نام شعر:
امامزاده اي باراني.... شاعر: سروش رحيمي ده چراغي

مرا خطبه ای بخوان،
(و عشق تنها عشق مرا به سكوت گندم زار خواهد برد)
زنده كه میشوم،
باران بیاور،
شبیه مردی كه در باران آمد
امامزاده ای بارانی،
باران كه بیاوری
غروب را قابی خواهم ساخت،
تا همیشه
می روی و
من خیال خیس بارانی هستم
بر دیواری ،
هنوز بوی كودكی دستهایت را خشت می شمارد.
هیچ كوزه گری نخواهد دانست
من تو را با خدا به تماشا نشسته بودم
در روحم سرگردانی بهشتش را گندم می فروشند
و شبی كه تو را به آسمان دعوت كنند
جسمی سرد
مرا به خاك دیوار ...
(ادامه شعر)

صفحات ادامه نتايج:  1  2  3  4  5  >