run in: 0.001start 0
run in: 0.066
نتيجه جستجو براي "جانا سخن از زبان ما میگویی" - تعداد نتايج: 50 - نمايش صفحه 1 از 5 صفحه


1. نام شعر: مرد پوشالی شاعر: فرهاد بحیرایی

تو ميگويي که در شهرت سخن از عشق ممنوع است
سخن از عاطفه مرده سخن با دوست ممنوع است
تو ميگويي دگر سیرم از این عشق دروغینت
از این حال عجیب تو از این حرفهای سنگینت
تو ميگويي چه بیهوده میان ما سخن باشد
میان قلب ما پیوند چه سودی و ثمر باشد
تو ميگويي گرفتاری ، گرفتار دل سنگی
که در من تو نخواهی یافت نشانی از دل رنگی
تو ميگويي رهایم کن رها از درد تکراری
رها از هرچه خواهد بود رها از حرف دل داری
ولی جانا نگاهم کن تو در حال پریشانی
چنان در خود فرو رفتم ...
(ادامه شعر)


2. نام شعر:
بسم الله شاعر: ایمان جعفری

-بسم الله
هر روز که خورشید
می شکوفد
زیر لب آهسته ميگويي
بسم الله
صبح که بند کفش ات را
گل میندازی
با توکل میکنی محکم
آهسته زیر لب ميگويي
بسم الله
دشت اول که میآید به دست
قبل از آنکه به جیب بگذاری
می بوسی و
آهسته زیر لب ميگويي
بسم الله
وقتیکه به لب خشک
داری هوس جرعه ای آب
می نوشی
آهسته زیر لب ميگويي
بسم الله
دست که به نان می بری
یادی از گرسنگان می کنی
لقمه می گیری و
آهسته زیر لب ميگويي
بسم الله
به هر مشکل که میرسی
به هر قفل بسته که ...
(ادامه شعر)


3. نام شعر:
زبان سرخ من شاعر: بهنام عرب(باد صبا)

در ان لحظه
كه از عشقم جدا شده ام
قلبم ز تن در اورده ام
جانا
هر انچه بر زبان سرخ
گویمت
دروغ بیش نیست به تو
جانا
اگر كه میشنوی گویمت
بازا
فریبیست كه تن به من
اموخت
نبین كه خنده بر
رخم نمایانست
درون من بنگر
هزار غم پنهانست
اگر كه میبینی ایستاده ام
سرپا
غرورم نمیزاره بشكند
این تن ما
غرور گر به من
بیاموخت
ایستاده زیستن
را
گلایه ای ندارم ز ان
جانا
گلایه ام توبودی
دروغگو زبان سرخ
كه بر باد دادی
سر سبز این
جانا ...
(ادامه شعر)


4. نام شعر:
جدایی ! شاعر: مینا ر

ترسم آخر دلم از غصه بمیرد ، جانا !
جای عشقت به برم خاک نشیند ، جانا !
پشت دیوار نگاهم برسد چشمهای تو
نرگس چشمهای من بسته ببیند ، جانا !
پر کند جای قدمهای تو را سوز دلم
شبنم عشق از این چشم بچیند ، جانا !
وین جدایی ! که ز دل خندان است
دستهای عطشم از تو بگیرد ، جانا !

خامی گوش مرا پر بکند حرف فراق
یادی از چهرهء هجران بنوازد ، جانا !
جای لبهای ترا روی لب تشنه ی من
زردی خط غمت فاش براند ، جانا !
شوق عشقی که به جان است هنوز
شعله هایش به دلم باز فزاید ، ...
(ادامه شعر)


5. نام شعر:
ارزش دل شاعر: نادر امینی

دل به این سکه دنیا نسپارید جانا
بهر دست یا فتنش سر نسپارید جانا
هرکه نان از عمل خویش خورد بی منت
دل به این منت وخواری نسپارید جانا
بهر روزی به تمنای خدا باز روید
رزق و روزی به قماری نسپارید جانا
گنج قارون اگر ماند به ابد نزد کسی
گنج عزت به حبابی نسپارید جانا
دولت عشق طلب از کرم وخوان خدایزدان وار
دل به این دولت دنیا نسپارید جانا
چونکه فردا به یقین نامه ما را خوانند
دل به آلودگی سکه وزرها نسپارید جانا
چون ملک صاحب موت پیش تو آید جانا
جان ...
(ادامه شعر)


6. نام شعر:
کجایی شاعر: شمس الدین عراقی

وقتی که می خواهم ترا، جانا کجایی
بی پرده ی شرم و حیا، جانا کجایی
وقتی غروب آمد فرو غلطید خورشید
شب شد، شبی بی ماجرا، جانا کجایی
گفتی قرار عاشقی شد روز هشتم
در انتهای لحظه ها؛ جانا کجایی
تقویم دیواری ندارد خانه ی من
خوابیده ساعت از قضا، جانا کجایی
گفتم صبوری می کنم، اما چه سخت است
لطفا همین حالا بیا، جانا کجایی 
از بس غزل تکرار شد در انتظارت
شد مثل فرش نخ نما، جانا کجایی
می ترسمت! فردا اگر در کوچه پیچید
طبل بدآهنگ عزا، جانا کجایی
تقدیر تلخ و ...
(ادامه شعر)


7. نام شعر:
خانه به دوش شاعر: سحر نحوی

دلتنگ ترین دلدار در جان تو ام جانا
هم دردم و هم دارو درمان توام جانا
می خانه ی من این دل یا مسجد من باشد؟
سبحان منی ای دوست! رحمان توام جانا
در کوچه ی دلتنگی سرگشته پریشانم
اغاز منی اما پایان توام جانا
هر شب به ره پرواز پرپر زنم از بستر
در بستر وهم عشق مهمان توام جانا
من بی سر و سامانم در خانه ی امن خویش
تو خانه به دوش و من سامان توام جانا
در بغض غریبت بود قحطی ز نم باران
با برق نگاه خویش باران توام جانا
ای یوسف مصری من در حسرت دیدارم
از بس تو ع ...
(ادامه شعر)


8. نام شعر:
دل در گرو عشق تو بستم جاتا شاعر: سعيد غمخوار

دل در گرو عشق تو بستم جانا
جز روی تو دیگر نپرستم جانا
آنروز که از باده ی نابت خوردم
دیگر ز می و باده گسستم جانا
تا دل به جمال عشق تو روشن شد
دیگر به کسی دل که نبستم جانا
از لحظه ی دیدار تو ای معبودم
من معتکف کوی تو هستم جانا
هر لحظه تو بامنی و من در یادت
از شوق وصال تو چه مستم جانا ...
(ادامه شعر)


9. نام شعر:
سزای عمل شاعر: علی اکبربوژمهرانی{مهران}

من سزای عمل خویش ندانم جانا
ره تاریخ درازست نخوانم جانا
سوتی سوته دلان معرکه ماشده است
هم مسیر ره آنان نتوانم جانا
آدمی خلقت عمرش به پشیزی باشد
من در این کوته عمربی نشانم جانا
صبح خورشید زکوهی بِدَرآیداما
صبحِ امروز به دیروز نمانم جانا ...
(ادامه شعر)


10. نام شعر:
تو می آیی! (از غزلهای سال 79) شاعر: امید صباغ نو

تو می آیی – ولی روزی که من دیگر نمی مانم
تو می آیی و من دیگر صدایت را نمیخوانم
تو می آیی و من تنها میان گور می پوسم
سر قبرم چه ميگويي – چه می خواهی – نمیدانم!
تو می آیی و چشمانت غزل بر گور میبارد!
به من اینبار ميگويي که محکم گشته پیمانم!
تو می آیی همان روزی که نامت عشق شاعر شد!
میان گور هم باشم بجا مانده است دیوانم!
تو می آیی – ولی یکشب که من از دست تو رفتم!
فقط یک لحظه ميگويي- فلانی مُرد – میدانم... ...
(ادامه شعر)

صفحات ادامه نتايج:  1  2  3  4  5  >